ورزشکار کوچولو
شیطونک خونه ما چند روز بود که گیر داده بود رو تردمیل بایسته و راه بره بالاخره بابایی به این آرزوی خانمی جواب مثبت داد این هم نتایجش و حالا برگشته مثل من عقب عقب راه می ره البته باید بگم که چند روزه چنان تمرینات سختی انجام داده که بالاخره به تنهایی رو دستگاه راه می ره و فقط بابایی از دور مواظبش هست و زمان تعویض سمت حرکت کمک می کنه ...
عکس از تنور دراومده
این عکسها رو همین امروز صبح 24 تیر موقع اومدن سرکار گرفتم آیلایی هم آماده شده تا به مهد کودک بره ...
دختر عاشق تولد
این دخملی من هر موقع کیک می بینه می گه تولد منه تازه درخواست شمع هم می کنه و دائم در حال شمع فوت کردن هست . این هم یک نمونه اش کیک تولدمن علی رغم سرماخوردگی چه کیفی می کنه این هم ازکیک تولد بابایی که از طرف آیلای شمعش رو فوت می کنه تازه موهاشم کوتاه نشده مارادونا ...
فرشته سرماخورده من
هفته پیش هنوز داروهای سری قبل تموم نشده بود که دوباره فرشته کوچولوی من تب کرد اون هم از نوع شدیدش عکسها هم بعد از استفاده از دارو هست که خانمی فقط نیم ساعتی خوابید دوباره بیدار شد اما دریغ از پايين اومدن تب ...
دعوت به مسابقه
سلام من به این مسابقه از طرف دوست عزیزم مامان آرشیدا قند و عسلی دعوت شدم كه جا داره همینجا ازشون تشکر کنم اگه ماهی از سال بودم: اردیبهشت ، اواخر اسفند بوی بهار می ده اگه روزی از هفته بودم: پنج شنبه چون فرداش تعطیله اگه عدد بودم: 1 اگه نوشیدنی بودم: آب گوارا اگه ثواب بودم: آلوده نکردن طبیعت اگه درخت بودم: درخت گردو اگه میوه بودم: خرمالو - آلبالو - سیب- گوجه سبز اگه گل بودم: گل شب بو اگه آب وهوا بودم: آفتابی بهاری اگه رنگ بودم : همه رنگهای شاد اگه پرنده بودم: کبوت...
سی و سه ماهگی
امروز دقیقا سی و سه ماه و به عبارتی 2 سال و نه ماه است که خانم کوچولو وارد جمع کوچیک خونوادگی ما شده . و چه به سرعت مثل برق و باد این زمان گذشته . نازنین مامان حالا برا خودش خانمی شده ، شیطونی می کنه آن هم از نوع درجه اول ، حرفهایی می زنه که آدم شاخ در می آره ،تو همه کارها سرک می کشه و اظهار نظر می کنه ، وقتی وارد جمعی می شه خجالت می کشه و بازوشو رو صورتش می ذاره ، تو خیلی کارها کمک حال مامان شده ، خیلی زود به زود سرما می خوره ، خیلی کم غذا شده ، تا حدودی با مهد رابطش بهتر شده اگه سرماخوردگی اجازه بده ، کلا خیلی بزرگ شده هم از نظر فيزیکی هم از نظر رفتار و کردا ر ...
آیلایی آقا پسر شده یا نه؟
شنبه 8/4/92 عصر بابایی آیلا رو با خودش به آرایشگاه برد تا کمی با محیط اونجا آشنا بشه تا کم کم موهاشو کمی کوتاه کنیم . وقتی به خونه برگشتند آیلا پشت سر بابایی قائم شده بود وقتی بابایی کنار کشید با یک عدد آقا کوچولو مواجه شدم آقای آرایشگر دستش در نکنه گفتیم کوتاه کنه ولی نه تا این اندازه تازه آیلایی هم با آب و تاب شرح کوتاه کردن موها رو زانوهای بابایی رو توضیح می داد البته خودش خیلی خوشحال بود و با هیجان لی لی بازی می کرد و تازه اجازه عکس انداختن هم داد به پا نیفتی در حال آماده شدن برای یه لنگه پا ایستادن هر موقع بابایی می گه آقا پسر شدی با عصبانیت می گه نخیر من دختر خانومم . الهی م...
تولد ائلوین جون
جمعه 7/4/92 به تولد ائلوین جون پسر عموی آیلایی دعوت بودیم . همه چیز عالی بود دست عمو و زن عمو درد نکنه فقط یک مشکلی بود پرنسس ما تا آخر مجلس از کنار من تکون نخورد وقتی همه آماده رفتن شدن تازه خانمی یادش اومده که بگه من نمیام عاشق اون بادکنکها مخصوصا ترکوندنشون بود به زور کلاه سرش گذاشتیم اونهم به خاطر بادکنکها این هم شاهد این هم ائلوین کوچولو آقا کوچولو تولدت مبارک ...
گردش آخر هفته
جمعه ٣١/٣/٩٢ هوای نه چندان تابستانی خوب چرا این همه اخم بدو پشت سرت می آیم نگران نباش الهی آفتاب افتاده به چشماش خوب حالا کمی بهتر شد عاشق دویدن از رو پلهای کوچولو بود دستهاشو به آب زده و در حال نمایش اونها. در حال بررسی لونه مورچه ها در حال پیاده روی میون گلها مبادا سرم رو کمی بلند کنم مبادا بعد از تماشای غازها با بابایی( متاسفانه آیلایی نذاشت با اونها عکس بگیرم). تاب سواری در آخر گردش ...










